به نام آنكه دوستي را آفريد،
عشق را ،
رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را

میگه:چه عجب از این ورا
میگم: گمت کرده بودم
میگه:الان پیدا کردی ؟
میگم: مطمئن نیستم
میگه:مطمئن نیستی؟
میگم: نه دیگه به هیچی مطمئن نیستم
میگه:یعنی چی
میگم: به بودنم
به نبودنم
اینکه بیدارم یا اینکه خوابم
به داشته هام به نداشته هام
میگه:عجب
میگم: حتی دیگه تورو نمیشناسم
میگه:خودت رو چی ؟
میگم: خودم ......
برام غریبه ترین موجوده این خودم .....
از کارام از رفتارم از گفتارم هیچی سردر نمیارم
انگار خودم به تماشای خودم نشستم ....
این دیگه چه جوریه !!!!
میگه:گفتم به خودت یاد بده خودتو تربیت کن پرورش بده بزرگش کن
میگم: همه اینا دیگه برام مزخرفه تربیت رشد حرکت به سوی بالا عرفان و فلسفه هستی و پیدایش
همه بی معنی شدن
میگه:یعنی پوچی ؟
میگم: نه پوچی نیست هدف هست زندگی هست امید هست اما معنای سابقشونو ندارن
میگه:این وسط یه چیزی کمه
میگم: دلبستگی ... این دیگه نیست رها و آزادم حتی به این جسم دو پا هم دل بستگی نیست
میگه:باز داری ................
میگم: حالم از همه چی از این دست به هم می خوره همینا بودن که یک دفعه افکارم رو زیر و رو کردن
میگه:خودت خواستی خودت رفتی مثه بچه خوب زندگیتو میکردی یک دفعه هوس چیزایی به سرت زد که برای دهنت گنده بود
میگم: تغییرات اونقدر با سرعت و تعداد زیاد بود که یکی دو ماه پیش برام مثه چند سال قبله
میگه:حرکت به جلو بود ؟
میگم: نه به قهقرای تاریکی به نیستی
میگه:حالا چه احساسی داری؟
میگم: این لغت برات نا آشنا شده
میگه:یه زمانی سر تا پا احساس بودی ؟
میگم: آره بودم یه دل داشتم به وسعت دریا پر زندگی پر شور از نوک مو تا انگشت پام
احساس بود سرخوش آزاد شور نشاط حالا دیگه نیست تو وجودم جایی به وسعت دریا
خالیه اندکی شور و نشاط هست اما از دل نیست هیچ حسی نیست قدیما دلم واسه طبیعت پر
می کشید حالا دیگه حس دل تنگی طبیعت نیست قدیما بال بال می زدم واسه هوای تازه
حالا دیگه بوی هوای تازه برام معنا نداره
قدیما ......
میگه:قدیما؟
میگم: برام خیلی دور میاد ولی این قدیما چیزی کمتر از نیم ساله
میگه:حالا
میگم: هیچی
میگه:دیگه از پرواز حرف نمیزنی نمی خوای بپری ؟
میگم: برای اینه که دیگه این تنها چیزی هست که می خوام اینکه پرواز روحم رو ببینم پرواز به سوی
ابدیت ورای جسم خاکی
میگه:آرزوی مرگ؟
میگم: مرگ؟ نه زندگی دوباره میدونی من دوست دارم بمیرم چون روحم پر میکشه آزاد
میشه سبک میشه مال خودش میشه دیگه این وزنه خاکی نمی تونه رو خاک نگهش داره
میگه:این تنها نشون از خودته اگه این نبود می گفتم اشتباه گرفتم اینقدر عوض شدی که
نمی شناسمت رنگهات هم عوض شدن لحنت گفتنت همه چی .............
میگم: خودم هم خودمو نمیشناسم چه برسه به تو ..............
سالها پیش زمانیکه بچه بودم دو کلاغ در سر شاخه یکی از درختان حیاط لانه داشتند.یک روز سرد زمستان جسد یکی ازآنهارا دیدم که از سرما خشک شده و پایین درخت افتاده بودو کلاغ دیگر کنارش ایستاده و با اندوه نگاهش می کرد.لاشه کلاغ را برداشتم و در کنار همان دخت چال کردم برایم عجیب بود ولی می دیدم بعد ار آن واقعه کلاغ دیگر تمام روز را کنار دیوار و لب پشت بام تنها می نشیند و سر را درون پرها پنهان می کند.دیدنش اندوهگینم می کرد.روزی از پدرم پرسیدم (پدر چرا این کلاغ نمی رود برای خود زوجی دیگر انتخاب کند.پدرم دستی بر سرم کشید گفت:پسرم کلاغها عادت خاصی دارند.یکی از آنها هم این است که بعد ازازبین رفتنجفتشان تا پایان عمر تنها میمانند و جفتی دیگر انتخاب نمی کنند همان روز حس احترامی نسبت به زندگی وفادارانه کلاغها در دلم به وجود آمد.گرچه کلاغ را مظهر پلیدی می دانند ولی من دوست دارم روش همان دو کلاغ را الگوی زندگیم قرار بدم.
قلبم به ياد تو مي تپد نگاهم تورا مي جويد
معبودم هنگاميكه زندگيم به شبهاي تيره وتار شباهت داشت، زماني كه مرگ
را از دريچه ديدگانم به خود نزديك ميافتم، عشق تو در آسمان تيره و ظلماني
وجودم طلوع كرد ودرافق مقدس عشق تو زندگي از دست رفته ام راباز يافتم.
وجود تو نگاه تو عشق تو مهر تو هر كدام رشته عمر مرا بدست گرفته و
حلاوت و شيريني به زندگيم بخشيدند .
قلب وجان من:حتي اگر بميرم،ديده و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند.

تو اینجا نیستی ! و من تنهای تنها
با سکوتی سخت درگیرم !
و می دانم اگر دیگر نیایی
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید
" می میرم "
امید باز گشت تو مرا زنده نگه می دارد و
آری ....... تو می آیی !
" تو .... ای تنها بهانه من "
و می دانم که دوباره شاخه های خشک احساسم جوانه می زند !
و من بار دیگر لبریز از عشق با تو بودن
تمام لحظه های تلخ پاییزی ام .....
تمام لحظه های بی تو بودن را.......
و تمام خاطرات سرد و بی روح نبودنت را......
با تمام دلتنگی هایم......
به دست باد می سپارم !
بیا ... و با آمدنت بگیر از من
این همه دلتنگی را !
این داستان آهنگری است که پس از گذراندن جوانی پر شور و شر تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند . سالها با علاقه کار می کرد ، به دیگران نیکی می کرد ، اما با تمام پرهیزگاری ، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد ! حتی مشکلاتش روز به روز بیشتر می شد .
یک روز عصر ، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شده بود ، گفت : " واقعا عجیب است . درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداپرستی شوی ، زندگی ات بدتر شده . نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی ، هیچ چیز بهتر نشده . "
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد . او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده است . اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن کرد و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت . این پاسخ آهنگر بود :
" در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم . میدانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود . بعد با بی رحمی ، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم . بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم و تمام این کارگاه را بخار آب فرا میگیرد . فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ، ناله میکند و رنج می برد ... باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم . یک بار کافی نیست !... "
آهنگر مدتی سکوت کرد ، سیگاری روشن کرد و ادامه داد :
" گاهی فولادی که به دستم میرسد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت ، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می اندازد . می دانم که از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد . "
باز مکث کرد و بعد ادامه داد :
" می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد . ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده ، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم ، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد !... "
اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من ، از کارت دست نکش ، تا شکلی را که تو می خواهی ، به خود بگیرم . با هر روشی که می پسندی ، ادامه بده ، هر مدت که لازم است ادامه بده ، اما هرگز ، هرگز و هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن !... "
پاورقی : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد ! ...
سلام به همه ی دوستان گلم.................................................... فک کونم این شروعه خوبی باشه
من اومدم ولی بدونه ....................................... .
وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.
می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.
می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.
می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."
اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . .
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم
گرچه در خويش شکستيم صدايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت منو مايي نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سازو ندايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم


